اون هايي که ادعاي رفاقت داريد حتما بخونيد!
به نام اوون مهربوني كه منو ديوونه ي تو كرد و تو رو ديوونه ي ديگري
در گوشه و كنار يه شهر بزرگ زير گنبد كبود در پناه خدا
دو نفر خيلي هواي همو داشتن!
علي و رضا تو دوران سربازي با هم آشنا شدن هميشه پشتيبان هم بودن رفاقت اونا زبانزد خاص و عام بود و حس حسودي همه را برانگيخته بود.
هر كاري رو دوتايي انجام مي دادند همديگه رو تنها نمي گذاشتند
وقتي دوران سربازيشون تموم شد نيز بر سر رفاقت خود بودند ولي كم كم به راه خلاف كشيده شدند آخرش يه شب دستشون رو شد و گير افتادند توي زندون با هم عهد كردند كه وقتي آزاد شدند دور كار خلاف رو خط بكشند و ديگه دنبالش نرن.
بالاخره از زندون آزاد شدند و بعد يه مدت رضا به علي گفت:" من مي خوام ازدواج كنم
مي خوام يه دختر خوب برام پيدا كني به سليقه ي خودت ".
علي بهش گفت:" چشم رضا جون تو جون بخواه تو فاميل ما چيزي كه زياده دختر خوب تو آلبوم خانوادگيمون عكسشون هست امروز كه رفتم خونه عكساشونو پيدا ميكنم ميزارم تو آلبوم خودم برات ميارم".
رضا تشكر كرد و با دلي پر از اميد به خانه رفت و منتظر فردا شد.
فرداي آنروز علي با آلبوم سر قرار حاضر شد آلبوم رو به دست رضا داد و
گفت:" كدومش پسندته ؟ بگو تا برات آستين بالا بزنم"!
رضا آلبومو ورق زد و عكسي رو در آوردو گفت:
" اينو مي خوام همونيه كه دنبالش مي گشتم !"
علي با شوق گفت:" كو؟كودومو پسنديدي؟"
عكسو از رضا گرفت اما يه دفه رنگش پريد!
گفت:" نه اين نه يكي ديگه رو انتخاب كن:"
رضا گفت:" نه فقط همين واسه چي ؟:"
علي گفت:" اين قراره مال من بشه خودشم مي دونه!".
رضا گفت:" نه من اينو مي خوام حسابي به دلم نشسته هنوز كه خبري نشده هنوز كه نرفتي جلو؟"
علي گفت:" نه نرفتم".
رضا گفت:" پس مال من خواهش مي كنم اصلا علي اگه تو رفيق باشي ازش به خاطر رفيقت مي گذري!!! نمي گذري؟"!!!!!!!!!!!!!!
علي گفت:" حالا من هيچي خود( سارا) رو چيكار كنم اون قبول نمي كنه مي دوني چند ساله با هم دوستيم؟به خاطر من همه ي خاستگاراشو رد كرده اوونايي كه مي تونستند خوشبخترين آدم دنياش كنن اما به خاطر من موند و عروس نشد اگه بفهمه مي دوني چي فكر مي كنه؟ آخه چه جوري بهش بگم؟ اصلا چي به سارا بگم؟"
رضا گفت:" من اينا حاليم نيست يه جوري درستش كن".
علي گفت:" به خاطر رفاقتمون باشه قول مي دم"
بعد با گريه از رضا جدا شد وقتي رسيد خونه به سارا زنگ زد خودش گوشي رو برداشت بعد از سلام و احوال پرسي با گريه قضيه رو براش تعريف كرد سارا هم گريه افتاد .!
گفت:" علي مگه ديوونه شدي من تو رو مي خوام به پاي تو نشستم حالا امدي مي گي زن دوستت بشم من نمي تونم من بي تو مي ميرم علي اين كارو با من نكن التماس ميكنم".
علي همين طور گريه مي كرد ودر آخر
به سارا گفت:" تو مگه منو دوست نداري؟"
سارا گفت:" به خاطر تو زنده ام علي جون"!!!!!!!!!
علي گفت:" اگه منو دوست داري قبول كن بهم ثابت كن كه دوسم داري! قبول كن"!!!!!.
سارا گفت:" باشه فقط به خاطر اينكه بهت نشون بدم دوست دارم قبول مي كنم ولي بدون. بدون تو دووم نمي يارم من ميميرم علي"!!!!!!!!!!!!!
علي گفت:" پس قبول؟"
سارا گفت:" آره . ولي فقط به خاطر تو"
وقتي علي به رضا گفت كه سارا رو راضي كردم هر دو تا تو بغل هم گريه كردن.
گريه ي رضا از شوق و مردونگي علي و گريه ي علي به خاطر از دست دادن تنها دليل بودنش و مردونگي اون(سارا)بود.
به زودي بساط عروسي به راه افتاد همه اون شب شاد بودن جز سارا و علي .
علي با وجود اصرار رضا اون شب به عروسي نرفت مي ترسيد از غصه دق كنه يا كاري دست خودش بده و عروسي به هم بريزه.!!!!!!!!!!
بعد از فرداي اون شب رضا و سارا به ماه عسل رفتن و علي موندو يه مشت ياد و خاطره و دلي پر از غصه.!!!!!!!!!
علي به علت روحيه ي خراب دوباره به كارخلاف روي آورد ويه روز دستگير شدو افتاد تو زندون.
تو زندون به خودش گفت:" وقتي آزاد شدم مي رم پيش رضا و براي شكستن عهدمون ازش عذر خواهي ميكنم".
چون عهد بسته بودن ديگه دنبال خلاف نرن.!!!!!!!!!
وقتي علي آزاد شد يه راست به سراغ رضا رفت زنگ درو زد رضا اومد دم در.
علي بغلش پريد و گفت :"پسر چقدر چاق شدي!!!!!!!!!!!"
رضا دست علي رو پس زد و گفت شما؟
با كي كار داشتيد؟
علي گفت:" رضا ؟ ديوونه شدي من علي هستم دوست دوران سربازي"!!!!!!!!!!!!
ولي رضا گفت:" من علي رو نمي شناسم لطفا مزاحم نشيد آقا"
علي گفت:" رضا اين بچه بازي ها چيه كه در مي ياري ؟ اومدم ببينمت!"
ولي رضا گفت:" من با شما كاري ندارم" و درو بست .
علي مدتي مات و مبهوت دم در ايستاد حتي دوباره زنگ زد ولي اينبار كسي درو به روش باز نكرد!!!!!!!!!!!!.
بلند داد زد:" اينه رسم رفاقت ؟ باشه مي رم ولي بدون خيلي نامردي!!!!"
احساس مي كرد ديگه هيچي نداره داشت دق مي كرد تنها اميدش سارا بود كه اونو از دست داد بعدشم رضا كه حالا دست رد به سينش زده بود نا اميد و درمانده فقط جلو مي رفت نمي دونست كجاست.
با خودش مي گفت:" اگه مي دونستم اينقدر نامرده هيچ وقت كمكش نمي كردم"
در دل به خود فحش مي داد كه چرا از اول اونو نشناخته.
تو همين فكرا بودكه به يه كوچه خلوت رسيد كنار ديوار دو نفرنشسته بودن داشتن با هم حرف مي زدن
جلو رفت و گفت:" شما دوتا دوستين باهم؟"
يکيشون گفت:"رفيقو چه رفيقيم الانم داريم از دزدي بر مي گرديم وميخوايم پولا رو تقسيم کنيم"
علي آه بلندي كشيد.!!!!!!!!!
بهش گفتن:" چيه ؟ چرا آه مي كشي؟"
گفت:" به ياد گذشتم افتادم منم مثل شماها يه رفيق داشتم كه از جون برام عزيز تر بود ولي افسوس...."
علي مكث كرد
بهش گفتن:" چرا ساكت شدي ؟ خوب بعدش چي شد ؟ چرا تنهايي ؟ پس كو اون دوست بامعرفتت ؟"
علي با اصرار اون دوتا غصه رو براشون از اول تعريف كرد.
دزدا خيلي ناراحت شدن و گفتن:" به خاطر مرامت كه از دختره به خاطر دوستت گذشتي و معرفت بيش از اندازت ما مقداري از پولامونو بهت قرض ميديم برو يه كاري واسه خودت دستو پا كن بعد هر وقت داشتي بهمون بر گردون"!!!
علي اولش قبول نكرد.
ولي اونا گفتن:" بهمون بر مي گردوني بگير".
خيلي اصرار كردن علي مقداري پول گرفت و خدا حافظي كرد و رفت.
بعد از اون روز زندگي علي زيرو رو شد سرمايه ي عظيمي بدست آورد وپول اون دوتا دزدو بهشون برگردوند .
كم كم بعد از يه مدت با يه خانم آشنا شد با اون شريك شد و سرمايش دوبرابر شد و بعد از چند ماه قرار شد با دختر اون خانم ازدواج كنه.!!!
شب عروسي در كمال ناباوري رضا رو ديد كه توي عروسي بود.!!!
با خودش گفت:" بهترين فرصته كه دوست نامردمو به همه بشناسونم "
رضا رو صدا زد كه بياد پيشش.
بعد رو به جمعيت گفت:" خانوما و آقايون امشب مي خوام يكي از دوستامو بهتون معرفي كنم" رو كرد به ساقي
و گفت:" ساقي توي پنج تا جام مي بريز و بيار اينجا پيش من".
وقتي جامهاي مي رسيد اولي رو برداشت و در حالي كه رضا پيشش وايساده بود و هر دو رو به جمعيت بودند...
گفت:" خانوما و آقايون اولي رو مي خورم افتخار اون روزي كه منو اين آقا دوست بوديم ودوستيمون بي همتا".
اولي رو سر كشيد و جام دومي رو برداشت
گفت:" اينو مي خورم به ياد اون روزي كه اومدم در خونت گفتي منو نمي شناسي و دست رد به سينم زدي ودرو روم بستي".
دومي رو هم سر كشيد جام سوم رو برداشت و
گفت:" اينو به افتخار اون دوتا دزدي مي خورم كه خدا سر راهم قرار دادو بهم پول قرض دادن تا بتونم كاروكاسبي راه بندازم".
سومي رو هم سر كشيد جام چهارم رو برداشت و
گفت:" اينو به افتخار خانمي مي خورم كه خدا سر راهم قرار دادو باهاش شريك شدمو همه ي دارو ندارمو مديونشم و حالا هم كه مادرزنمه".!!!!!!!!!!!!!!
جام چهارم رو هم سر كشيد جام پنجم رو برداشتو
گفت:" اينو به افتخار دختر اون خانم مي خورم كه حالا زن خودمه".
جام پنجم رو هم سر كشيد.
همه ي مردم شروع كردن با هم حرف زدن.
رضا گفت:" صبر كنيد حالا نوبت منه".
رضا به ساقي گفت:" براي منم پنج تا جام مي بريز"
وقتي مي رو آوردن اولي رو برداشت.
گفت:" اينو مي خورم به ياد اون روزي كه تو زندون با هم عهد بستيم ديگه خلاف نكنيم من به عهدم وفا كردم ولي تو نه!"
اولي رو سر كشيد دومي رو برداشت و
گفت:" اينو مي خورم به ياد اون روزي كه اومدي درخونمون گفتم نمي شناسمت و درو روت بستم چون زن من قبلا قرار بوده مال تو بشه ممكن بود اگه مي ديديش به چشم ديگه اي بهش نگاه كني و منم غيرت دارم و دوست نداشتم به ياد گذشته بيفتي وناراحت بشي"!!!!!!
دومي رو هم سر كشيد سومي رو برداشتو
گفت:" اينو مي خورم افتخار اون دوتا دزدي كه خودم سر راهت قرار دادم"!!!!!
سومي رو هم سر كشيد چهارمين جام رو برداشتو
گفت:" اينو به افتخار مادرم مي خورم كه با تو آشناش كردم تا بتوني براي خودت كسي بشي "
چهارمي رو هم سركشيد پنجمين جام رو برداشتو
گفت:" اينو به افتخار خواهرم مي خورم كه امشب عروسيشه"!!!!!!!!!!!
چشمان هر دو از اشك تر شد با صداي دست جمعيت آندو يكديگر را در آغوش كشيدند.